تبليغاتX
غزل باران
 
غزل باران
 
 
 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 3:0  توسط غزل باران  | 
بازیگر قصه ای پر از شک شده ایم

در دست زمانه چون عروسک شده ایم

دیروز کلاغها خبر آوردند

در مزرعه جهان مترسک شده ایم  

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:16  توسط غزل باران  | 

تنهاییم را مرور می کنم،

از پس قرنها فاصله.

دستانم بوی کویر می دهد

خاکستری زمان را عبور می کنم

به تو می رسم

به تو که حرمت آب و آیینه ای و میزبان دلهای غریب

اما بقیع چه غریبانه در آغوشت گرفته بانو!

مگر می شود ماه را از خاطره زمین گرفت؟

...

کبوتران به طواف نگاهت آمده اند!

کاش کبوتر بودم

اما بانو نگاهم را ، دلم را از پشت پنجره های بقیع به میهمانی غربتت می فرستم

که دل را نیازی به بال و پر نیست.

دستان تمنایم، باران مهربانیت را طلب می کند مهر بانو

دستان بی رمقم را بگیر و به سمت آبی نگاهت رهنمون باش...

...

 

شهادتش بر همگان تسلیت باد.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:51  توسط غزل باران  | 

" به یاد آسمان مهربان نگاهت"

 

 

حلقه های لاجوردی عشق چه زیبا تو را در آغوش کشیده بودند و آسمان از حرمت نامت سر به سجده گذاشته بود.

بانوی آب و آیینه، چه زیبا می درخشیدی در میانه حلقه های آبی ضریحت. تعظیم و سکوت و اشک تنها هدیه مسافران غریبی بود که به پابوس تو آمده بودند و چه زیبا و مهربان میزبان قلبهای خسته بودی.

بانوی آسمان، غزل از نگاهت می جوشید و هدیه دستان خالی ام می شد و من دلم را، خسته جانم را، پیش مهربانی ات جا گذاشتم که می دانستم تو خوب پرستار عالمی.

 

 

 

بانوی مهربانم تولد تو تولد همه مهربانی هاست و حرمت وجودت، افتخار دنیا.

زیبا روز تولدت مبارک.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:4  توسط غزل باران  | 

دوازدهم اردیبهشت روزی از جنس آبی دریا. این روز با نام زیبای تو پیوند خورده .

این شعر زیبا رو تقدیم  می کنم به تو معلم خوبم که لحظه هایم با تو آسمانی شد . البته این شعر از خودم نیست

 

 

عارفان عشق، عالم می شود

 بهترین مردم معلم می شود

 عشق با دانش متمم می شود

 هر که عاشق شد معلم می شود

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:28  توسط غزل باران  | 

 

امشب تو بیا دوباره مهمانم باش

این بار شریک سفره نانم باش

با تکه ای از مائده چشمانت

آرامش این شب پریشانم باش

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط غزل باران  | 
 

دلم پر، آسمان پر عشق من پر

غـرورم پـر،گــل احـساس پرپر

 

در این بازی که اسمش زندگی نیست

تـو مثل یک قـفس، مـن یک کـبوتر

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:57  توسط غزل باران  | 

 

پنجره را بگشا، رقص پیچکها را تماشا کن، بگذار روح لطیف تو هوایی  بخورد، نسیم میهمان اتاقت شود و آسمان به تو لبخند زند. چشمانت را به آن سوی احساس بدوز، کسی انگار از پشت جاده های اکنون به این سو می آید، سبز پوش مهربان در راه است ، تا سلام سبز خدا را به تو برساند و دامن  دامن  طراوت  تقدیم دستانت کند.

لحظه ها تولد دوباره شان را جشن  گرفته اند؛ وقت رویش احساس است و تازه شدن نگاهها، به  فاصله ها لبخند بزن، دنیایت را تغییر ده، تازه شو و به سلام خورشید جوابی عاشقانه ببخش؛ که گلها جواب خاک هستند به سلام خورشید.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:57  توسط غزل باران  | 

 

سینما

چند وقتی بود که گلایه خانم بچه ها بالا گرفته بود که بابا چه قدر کار؟ کمی هم به فکر خانواده ات باش، پوسیدیم تو این خونه خراب شده، می دونی چند وقته یه مهمونی نرفتیم، یه سفر ما رو نبردی و هزار تا گلایه دیگه و نیش و از این حرفا ...

پیش خودم فکر کردم بنده خداها حق دارند باید راه حلی پیدا کنم؛ دور مسافرت رو که باید خط می کشیدیم چون هم فصل مدرسه ها بود و هم سهمیه بنزینمان تا حیدر آباد بیشتر کفاف نمی داد؛ مهمونی رو هم که باید می بوسیدیم و کنار می گذاشتیم چون وقتی به فکر پس دادن مهمونی می افتادم تنم  مثل بید مجنون می لرزید هر کس هم نمی دونست فکر می کرد از خوشی در حال رقص بندری هستم!

چند روزی در فکر این قضیه بودم تا اینکه ...

یک شنبه بود و داشتم می رفتم سر کار ، توی همین فکر ها بودم که از جلوی سینما رد شدم و طبق عادت همیشگی گردنم رو کج کردم و نگاهی به سر در آن انداختم ، خداییش همیشه فیلم هاش جدید جدید بود. یکدفعه مثل ایکیوسان جرقه ای توی ذهنم خورد که برقش چشمم رو روشن کرد با خودم گفتم: خودشه، بهتره بچه ها رو بیارم سینما تا هم یه فیلم خوب ببینند و هم اوقات فراغتشان رو پر کنند، فرهنگشون هم بالا می رود خوب است.

عصر موقع برگشتن بلیت ها رو گرفتم و به خونه رفتم.  ..

 

 

لطفا بقیه را در ادامه مطلب ببینید

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:20  توسط غزل باران  | 
 

وفات مروارید پاک آفرینش، پیامبر خاتم و کریم اهل بیت،  امام حسن مجتبی و امام هشتم، ضامن آهو تسلیت باد.

التماس دعا

 

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:52  توسط غزل باران  | 
 
  بالا